تبليغاتX
قصاص عشق
 
مي نويسم همه دردها را..

مي نويسم همه دردها را..مي نويسم... براي تو..
مي نويسم. تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم.. تنها و براي تو..
مي نويسم.. همان طور كه بخواهي.. همانطور كه تو بخواني..چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..
مي نويسم.. از همه روزهاي دلتنگي .. از همه روزهاي بي كسي.. از همه روزهاي كه حتي سلامي نبود...حتي احوالپرسي مختصري.. كه من به همه اينها راضي بودم..
مي نويسم برايت ... چه باشي.. چه نباشي..چه بخواني.. چه نخواني.. من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم.. تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم..
مي نويسم.. فقط براي تو مي نويسم..من شب هنگام زير پتوي چارخانه صورتي ام مي خزم چشم ها را می بندم تاتو راپيدا کنم تو همين حوالي هستي چه فکرت ته خط باشد چه يک نقطه تومهمان رويای شبانه منی
براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي هستی كه صدا میکنم...

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 12:8 توسط مانیا |
به پاكي چشمان خيست سوگنددوستت دارم

         

"عاشق نشدي وگرنه مي فهميدي ، پائيز بهاريست که عاشق شده است

 

به پاکي چشمان خيست سوگند . دوستت دارم .

 به غربت پيوند ساديمان سوگند . دوستت دارم .

 به هراس لحظه ي وصالمان سوگند . دوستت دارم

. به اولين لبخند کودک سوگند . دوستت دارم .

 به تنهايي بيدار گشته ام سوگند . دوستت دارم .

 و به ديوانه سوخته ترين پروانه سوگند . دوستت دارم .

 به ما بودن کوتاهمان سوگند . دوستت دارم

 

                                                                                

"وقتي دلم برات تنگ ميشه ... گريم مي گيره ....
بغض گلومو مي گيره .... نمي تونم با کسي حرف بزنم ....
وقتي گريم مي گيره به آينه نيگاه مي کنم ...
تو رو تو چشماي خيسم مي بينم که داري بهم لبخند مي زني ....
همين نيگاهت نمي ذاره که فراموشت کنم ....

دلم برات تنگ شده مثل هميشه ....

لحظه هام باز هم بهونتو مي گيرن ...
اونقدر صبر مي کنم تا دوباره چهره ي مهربونت رو ببينم ...
خودت که خوب ميدوني چقدر دوسِت دارم ....

اشکايي که براي توست ، دوست دارم ...
نگاهي رو که عاشق توست ، دوست دارم ...
تمام لحظه هايي رو که منتظر توام دوست دارم ..

زودي مي خوام ببينمت ....
آخه اينجا يه قلبي به شوق ديدن تو زندگي مي کنه .....

دوست دارم يه شب تا صبح فقط نگاه چشماي قشنگت کنم ....

دوست دارم يه شب بياي پيشم و همه ي حرفام رو بهت بگم .... تا يه خورده آروم بگيرم ....

دوست دارم يه روزي بشه که تو فقط مال من باشي من هم مال تو ...

دوست ندارم کسي ديگه رو دوست داشته باشم ....
دوست ندارم تو يکي ديگه رو دوست داشته باشي ...

فقط مي خوام مال خودم باشي

          بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir
 ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد   . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه  .  تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه  . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني 

                                           با تو همیشه بی تو هرگز      

                                         با تو همیشه بی تو هرگز      

 


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 14:26 توسط مانیا |
جدایی

بهم گفتی داری میری.....نگات کردم...باورم نمی شد.تو سرتو انداختی پایین....من بازم نگات

کردم گفتی دارم می رم دیگه نمی تونم....گفتی عشق دروغه ....من و تو هم به هم دروغ

گفتیم....ما عاشق نبودیم......اما من هیچی نگفتم فقط نگات کردم....دوست داشتم بگی شوخی

کردم ....دوست داشتم بگی منم عاشقتم ....دوست داشتم دستامو بگیری مثل قبلا و بهم بگی

همیشه با من می مونی.....اما تو هیچی نگفتی تو رفتی....آره رفتی به همین سادگی ....من

پشت سرت ایستادم گریه کردم فریاد زدم خواهش کردم بمونی اما تو گفتی عشق یعنی جدایی ما

هم باید جدا شیم...ایستادم تا 20 شمردم و تو دلم گفتم برگرد...1...2...3...4................

..20 به 20 که رسیدم تو تندتر رفتی ...رفتی...رفتی یه جای دور....تو گم

شدی ....من دنبالت گشتم اما تو نبودی ....سالها گشتم ولی نبودی...اینجام منتظرتم..........

می مونم تا بیای.....................................با اینکه می دونم نمیای 

 



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 11:59 توسط مانیا |
من و تو چه قدر بی کس ایم وقتی همدیگر را نداریم

         با تو همیشه بی تو هرگز

من اینگونه نبودم

تا روزی زمین و آسمان به من حسادت کردند . برایم دامی دوختند


تا مگر به آن گرفتار شوم و رام شوم

در یکی از روزهای زمستان که خیلی شبیه بهار بود

 ..
نه سرد بود نه گرم ،نه زیبا بود نه زشت، نه خلوت بود نه پر ازدحام ،

نه ابری نه آفتابی. همه چیز عادی بود

و من مانند عاشقان خوشدل و مهربان قلبم را با احتیاط در دو دستم گرفتم

 
و با تبسمی کودکانه آن را به تو تقدیم کردم

تو آن را گرفتی، نگاهش کردی و خندیدی

 
فهمیدم ، به سادگیم خندیدی

و...

و من دیگر دلم را ندیدم

دلم کجاست؟ پیش تو که نیست ؟ آن را چه کار کردی؟

لا اقل بگو کجاست تا خودم آن را پیدا کنم؟

دلم آن قدر سنگین بود که آن را رها کردی؟

 

یا آنقدر سبک بود که پروازش دادی؟

 

شاید آنقدر بزرگ بود که جای سینه ات را تنگ کرده بود؟

 

یا آنقدر کوچک بود که گمش کردی؟

 

گم شده؟؟

می دانم هیچ کدام اینها نیست . تو آن را شکستی و


هر تکه اش را به دور دستی پرتاب کردی تا هیچ وقت آن را نیابم و دیوانه شوم

و از آن روز نه دیگر صدای پرنده ای برایم دلنشین است

 نه خروش موجی برایم زیباست

 نه لبخندی، نه امیدی، نه بوسه ای نه آوازی

....

حتی حافظ هم دیگر به من راست نمی گوید دیگر از آن تک سوار خبری نیست

چهره ام حوصله آینه را سر می برد و صدایم برای دیگران عادت شده

 
کاش دلی در کار نبود که عشقی باشد و دامی و تو

 
اصلا نفهمیدم کی پیر شدم            

                                          با تو همیشه بی تو هرگز                 

                            

                                        با تو همیشه بی تو هرگز  

من و تو چه قدر بی کس ایم وقتی همدیگر را نداریم

و چه تهی دستیم وقتی از این که عاشق هم هستیم حس غرور نداریم

اما چه غنی وپُر هستیم وقتی دستی در دست داریم که با همراهی اش بهترین احساس های هستی را در دل داریم.

وقتی من و تو با هم نباشیم برگهای پاییزی زیر قدم های چه کسی را طلایی کنند یا بلبلان برای چه کسی آواز بخوانند؟

وقتی من و تو با هم نباشیم درختان به صف ایستاده در کنار جاده چه کسی را تماشا کنند؟

تو که میدانی باران به خاطر ما از آسمان تا زمین می آید٬ وقتی من و تو با هم نباشیم٬ باران روی چتر چه کسی ببارد و قطره های آن کجا غیر از چتر ما سرسره بازی کنند؟ یا وقتی بالای چتر قایم می شوند یواشکی به حرف های چه کسی گوش دهند؟

وقتی من و تو با هم نباشیم شعرها برای چه کسی سراییده شوند و واژه ها برای که برقصند؟

مهتاب برای که شبها٬ آسمان را زیبا کند؟

وقتی من و تو با هم نباشیم ٬من برای چه کسی بنویسم و با صدای لرزان بخوانم:

کـه  دوســــــــتت دارم.

                                   با تو همیشه بی تو هرگز     



| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 12:37 توسط مانیا |
الهه ی عشق

                                                              

 

مي گم يه دو روزيه بي وفا شدي انگارا
بهم محل نمي گذاری. وقتي دستت رو مي گيرم ديگه حتي يک ذره هم فشارش نميدي و چيزي نميگي.
ديگه گرمای عشق تو دستات نيست انگاری. سرد سرد.
اين بود رسم عاشقي با مرام؟؟؟
شايد تو هم مثل بقيه ديگه دوستم نداری؟
اونا که همشون منو تنها گدشتند و منو ديوونه خطاب مي کنند.
حتي دو روز پيش بود همه اومدند دم خونه منم و تسليت گفتند بخاطر مرگ تو.
بي ناموس ها مي خوان منو آزار بدن مي گن تو مردی، ولي نمي دونن که اگه تو مرده بودی منم مي مردم ا
تازه نمي دوني شب اومده بودن يواشکي بدزدنت ببرن و مي گفتند که شگون نداره مرده تو خونه باشه.
منم همشونو زدم يه تنه تا نکنه زنده به گورت کنند اين مرده ها.
مگه من مردم. شايد تو خواب ببينند که تو مردی
آره تو تازه زنده شدی الهه عشق جاودان من.
 ديدی نمردی! آخر اومدی تا منو هم مثل خودت زنده کني.
 ديگه از اين مرده های متحرک بدم مي ياد از همشون
آماده ام تا برم قاطي زنده ها شم و یا هم زندگي جاودانه داشته باشيم.
         بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

 

               



| *| نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 10:54 توسط مانیا |
شاخه گل

بایک نگاه مهربون همون نگاهی که سال ها آرزوشو

داشتم و ازم دریغ می کرد

گریه  کرد.گفت دلش برام تنگ شده

 می خواستم اشکاشو پاک کنم ولی نمی تونستم

 فقط نگاش کردم اون رفت ولی سنگ قبر من خیس خیس بود

 

                      بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 با چشاي بي تفاوت روبه روي من مي شيني

 

مي گي هر چي بود تموم شد نمي خواي منو ببيني

 

روزاي خوبمون انگار همه از ياده تو رفته

 

رو بروت گريه نکردم نمي دوني که چه سخته

 

تو که جاي من نبودي وقتي خنده هاتو ديدم

 

وقتي اخرين کلامو از صداي تو شنيدم

 

مگه تو اوني که مي گفتي که من برات يه عشق تازه ام.

.

.

تو هموني که آغوش گرمت سر پناه خستگي هامه

 

 نگاه پر اندوهو قشنگت مرهمه دردهاو زخمهامه

 

 هميشه آرزومه تو سينه که نگام تو نگاه تو باشه

 

 زخمهاي دل تنها و غريبم با گرمي دست ناز تو خوب شه

 

 هميشه از خدا مي خوام تا ابد کنار تو باشم

 

 

                بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

  امشب به سوگ ارزوهايم نشسته ام و در غم نبودنت اشك فراق مي ريزم...

امشب شمع حسرت ارزوهاي بر باد رفته ام ذره ذره اب ميشود...
امشب براي مرگ ارزوهايم لباس سياه پوشيده ام ...
كاش امشب كسي براي عرض تسليت به خانه دلم مي امد...
كاش امشب تو بودي و دلداري ام ميدادي و دفتر كال ارزوهايم را ورق ميزدي ...
اما...اما افسوس كه تو نيستي و زندگي بي تو قشنگ نيست....
 .
 .
 

  هر گاه دفتر محبت را ورق زدي ...هر گاه در زير پايت صداي خش خش برگ ها را احساس كردي...هر گاه ميان ستارگان اسمان تك ستاره اي خا موش ديدي ...براي يك بار در گوشه اي از ذهن نه با زبان بلكه از ته قلب بگو: يادش بخير......

                   بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

من ابر شدم

گفته بودي كه خورشيدي

يادت هست

تا زيبا تر بتابي

چقدر گريستم؟

 



| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 11:6 توسط مانیا |
انتظار........

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه

                       بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

 
 و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

اما تو....

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir 

               خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....              

 

 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬



| *| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 13:17 توسط مانیا |
برای تو می نویسم......

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است  

 تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند  

 در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم  

 تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم  

 آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم  

 و بر صورت مه آلودت می لغزیدم  

 ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم  

 تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد  

 که مرهمی شود برای دلتنگی هایم 

ای غریبه آشنا آن روز که جادوی نگاهت تار و پود قلب نازک مرا لرزاند

وجودم از پیله غم بیرون تنید می نویسم تا به تو بگویم

تو تک صدای گیتار خاطرات منی

ای نبض دوباره من با من بمان و بخوان که بی تو گلی پژمرده ام

این تنها گوشه ای از اوای دلم بود که بی بهانه تقدیم به تنها بهانه زندگی ام کردم 

کاش در کتاب قطور زندگی ، سطری باشیم ماندنی نه حاشیه ای از یاد رفتنی...

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم لحظه های دل تنگی بی پایانند... 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir   

          

 دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاهش کنی و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری .......بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشت دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ........ به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داری اما ببینی چشماش داد می زنه که دلش ماله یکی دیگس .... تمام روزهایی که تنها بودی



| *| نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 10:40 توسط مانیا |

 

 


ghesase-eshgh

مانیا

ghesase-eshgh

http://ghesase-eshgh.blogfa.com

قصاص عشق

قصاص عشق

قصاص عشق

چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی ! چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد! چه بیرحمانه! من سوختم...

این وب هم از دست نوشته هامه.asemane-man.blogfa.com

قصاص عشق

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog